|
دست نوشته های تنهایی
|
باچشمانی بسته
در آسمان ذهنم
که نه دب اکبر دارد نه دب اصغر
می چینمشان در ماتریسی هزار در هزار
وتلپاتی می کنم به واسته شان
با کسی که مرا ستاره شمار کرد.
آخرسرهم یادم میرود
می شمردم
خواب از ذهنم بپرد
با ستاره ها بازی کنم .
یا می شمردم به خواب روم
که
سپیده دم مجالم نمیدهد.....
چه بیهوده زجریست دردرا زندگی کردن در روزی که
هیچش اعتمادی نیست به ماندن
بااینهمه گویی
عضوی از پیکره ی هستی هست
که جهان راخالی ازاو مباد.
واین عقوبت
چه عقوبتی ست
سخت جانفرسا
برای انسان پا در برزخ عبس مانده
که نمی فهمد
دردبه کشیدن نمی فر ساید
وبیهوده زجریست درد را زندگی کردن....