|
دست نوشته های تنهایی
|
بر گی ريخت
آی درخت چه تحملی ست تو را....
سنگی آمد
میو ه ات چید.
آی درخت چه تحملي ست تورا....
پرنده ای آمد
لانه کرد بر شاخه ها یت
شاهینی آمد
پرنده ات برد .
ای درخت چه تحملي ست تورا...
حاشا حاشا
که من به استواری تو شکی کنم.
لیک در عجبم از دسته ي تبری که تو را برید
و آی درخت چه تحملی ست تو را....
پر کلاغ سیاه سفید است.
خدا گفته.......
روی حرف خدا حرف بزنید کفر است
خدا گفته..........
تفسیر آیه ی آزادی این است
شما نمی فهمید
داشت از خدا بدم می آمد!!!!!!!!!!!!!!!
رفتم ..............
فهمیدم..................
آمدم.
پر کلاغ سیاه
سیاه است
خدا گفته.
روی حرف خدا
بیاندیشید
خدا گفته.
تفسیر آیه ی آزادی نه این قید وبند است
خدا گفته.
من خدا را دوست دارم من.......
من خدا را می پرستم.
بچه های ایل من
از کدامین فنجان تلخ قهوه خوردید
کاینچنین
بر سنگفرش سرد جان میدهید اکنون
در کدامین روز نحس زادتان مادر
خنده
آیا با شما نسبتی داشته؟
ای گریه هاتان زجر
خوشبختی براتان
در کدامین
پیچ می خورد
معنا
بچه های ایل من
طفلان ناگریز
از کدامین مادر زادتان روز نحس
ای بندبند تنتان زجر
هرگز نخواهد شد
تن من گرم
از زخمی که خنجر چشمانتان کاشت
ای زاده های درد
با آستین پاره تان
در این هوای سرد
با آن لب کبود
با خواهش سیاه
یک ذره
از خدا
مهمان من کنید.
از قضا روزی
قصه ی شب من
آسمون جول مردی
دردهی که مردمش نانشان به نرخ روز
دیکته های هر شبم
غین مثل دروغ
چ مثل چوپان
با مردمی دروغ خورده
از قضا روزی گرگی به گله زد
آنچه مانده بود ازدحام دستانی بهم بر سر آمده
قصه ای که در دهان تخم می گذاشت
کاش غلطها همه املائی....
کاش غلطها همه املائی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو فرياد كشيدي
بامن احتجاج به بديهي تر
من نتوانستم
دست وپايم را بستندبه زنجيري كه بازش نتوان كرد
به نام
آنچه كه آورده بودند براي سعادت بشر
اين قل وزنجير سعادت بود!!!!!!؟
يافهم آدميان مسخ شده دست وپايم را بست؟؟؟؟؟؟؟
لاجرم
با كليدي در دست به زنداني درآمدم
بي زندان بان
زير لب تمام زندانیانش فريادي بود
و
دردست تك تك شان كليدي
كليدهايي
كه
به
قفل ها نمي خورد.
فريادهايي
كه
به
حنجره ها نمي رسيد..............
گفتم
به ساز زمانه برقصم
هیهات که بخت بدم ساز زمانه شکست
من لنگ وزمان لنگ........
در دوردستها نیز
انعکاسی نیست.
چرا که من میان کوهها فریاد نمی کنم
چراکه من بالای کوهها فریاد نمی کنم
چرا که من خلاصه شدم در این کوه پایه ها
وبه سنگ ریزه ای باز مانده پای من از رفتن.
پاره هم که کنم حنجره ام را
پزواک صدای مرا
دردوردستها نیز
انعکاسی نخواهد بود.