|
دست نوشته های تنهایی
|
ذهنم آبستن درد فجیعی ست
دراز میکشم
و دستم را زیر سرم می گذارم
بجای بالشی که هرگز..........
گردا گرد سرم می گردند
فلسفه
حکمت
خدا
من
تو
وشیطان
که می خرد گاهی همه ی اینها را در پلکی
وقت زاییدن یک شعر است؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ذهنم آبستن درد فجیعی ست.................
سلام
اين روزا هر جا كه ميري مي گن فلاني فرهنگ نداره فلاني با فرهنگه
دوستاي گلم تو اين قسمت بجاي نوشتن شعرام مي خوام يه سوال بپرسم دوست دارم تو قسمت نظرات بنويسيد تعريف شما از فرهنگ چيه؟
اميدوارم همكاري كنيد تا به تعريف درست برسيم يا لااقل نزديك بشيم ازهمه عزيزان متشكرم
گوسفندی می خرم
از سرزمین خشکسالی
بچرد علفهای هرز ذهنم را
مثل تبانی سگ وگربه
بریک مردار................