|
دست نوشته های تنهایی
|
از قضا روزی
قصه ی شب من
آسمون جول مردی
دردهی که مردمش نانشان به نرخ روز
دیکته های هر شبم
غین مثل دروغ
چ مثل چوپان
با مردمی دروغ خورده
از قضا روزی گرگی به گله زد
آنچه مانده بود ازدحام دستانی بهم بر سر آمده
قصه ای که در دهان تخم می گذاشت
کاش غلطها همه املائی....
کاش غلطها همه املائی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!