|
دست نوشته های تنهایی
|
تو فرياد كشيدي
بامن احتجاج به بديهي تر
من نتوانستم
دست وپايم را بستندبه زنجيري كه بازش نتوان كرد
به نام
آنچه كه آورده بودند براي سعادت بشر
اين قل وزنجير سعادت بود!!!!!!؟
يافهم آدميان مسخ شده دست وپايم را بست؟؟؟؟؟؟؟
لاجرم
با كليدي در دست به زنداني درآمدم
بي زندان بان
زير لب تمام زندانیانش فريادي بود
و
دردست تك تك شان كليدي
كليدهايي
كه
به
قفل ها نمي خورد.
فريادهايي
كه
به
حنجره ها نمي رسيد..............